خرید بک لینک
قدم برداشتم و برگشت خوردم تمام درد را به خانه بردم درون خانه ام با ناله رفتم کنار صندلیه چندساله رفتم دلم تنهایی بیمار میخواست جهان بسته ی دیوار میخواست نگاه خیره ام پایدار میشد سیگاری روی میز اشکار میشد بیرون خانه کسی افسرده تر بود رفیقی پیپ دار دیوانه تر بود جهان بسته ام مهمان میخواست برای ساعتی طوفان میخواست تمام عقل من نابود میشد فضای خانه ام پردود میشد صدای سوت من بیداد میکرد رفیق خسته ام تکرار میکرد شب بی حد من مرموز سحرشد دلم در خانه ام بیخانه تر شد

برچسب: auvl grow green, نویسنده: سارا صادقی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 6:54

من توی دنیای خودم دربه در شدم

نتوانستم تکلیف خودم را مشخص کنم

نخواستم از تنهایی بیرون بیام

خودم نخواستم....وای کاش میخواستم...

تاکی این دربه دری...تاکی راه ندادن کسی به زندگیم...

تا کی تنهایی که نه دیوانگی....

من در دنیای خودم خودم را دربه در کردم...و ای کاش میفهمیدند...

برچسب: بلاتکلیفی در زندگی,بلاتکلیف به انگلیسی,بلاتکلیف رضا یزدانی, نویسنده: سارا صادقی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 6:54

26 دی این ساعت تقریبا کسی حواسش به رفتن تو نیست...و باز یادت میفتم کم کم اخم به چهره م میاد و اشک......از این واژه های سنگین متنفرم مهدی زمینم زدی مهدی شکستم دادی...این که چرا رفتی و میفهمم اما تحمل نکردن این حجم نبودنت رو نمیفهمم... یادت میاد چقدر عاشقت بودم؟؟چه شعرهایی که برات نوشتم یادت میاد چقدر شوق داشتم برای دیدنت یادت میاد کانون سیاسی و نشستن و شکلات تلخای من و کنتای تو... هرجا میرفتی تعریفمو میکردی یادت میاد وقتی میدیدیم... فریادات*احمق من دوستت دارم بفهم* کتاب شاملویی که دادی بهم*من و تو یه قاب دونفره به این دنیا بدهکاریم* یادت میاد نگاه های دزدکی توی تمرین تاتر فاطی یادت میاد نگاه های دزدکی حتی وقتی راحله پیشت بود مگه میشه از کسی متنفر باشی و اما دنبال نگاه های دزدکیش باشی...فقط خودم میدونم دوست داشتنم بعضی وقتا دوباره چه شعله ای میکشید و اما باز خاموشش میکردم... رفتی درست ولی میسوزم وقتی میبینم اون لحظه که قرصارو کشیدی بالا حتما یک ثانیه هم به من فکر کردی اینکه میدونستی اگه بری من این همه دلیل دارم برای شکستن ... ولی باز رفتی..... پوریا سوخت میگفتن رفیقش بود... راحله سوخت

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 6:54

روزی میشود که هیچ راهی برای گفت و گو باهات ندارم و فقط دنبال فرصتی ام که بیام اینجا و...روزی میشه که واقعا از همه و همه و همه و...به تو فرار میکنم...نوشته هایم نوشته هایم نوشته هایم را باید ببینی که چقدر به بلوغ رسیدن وچقدر دوستشون دارم...:)

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 6:54

باید اخر بسپارمت به یک روز مشخص در سالیان دور و برم...باید اخر ناگهان نامه ای از من وسط روزهای کسل کننده ات به دستت برسد.....باید اخر لب دره ای بنشینیم و پاهایمان اویزانش باشد...باید اخر تورا به خانه ام به صرف دیدن یک غروب دعوت کنم...وقت رفتنت چشمانم را ببند وبرو تا همیشه تو گم و من گمراه باشم...باید اخر...توبگو :(

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 6:54

بیزارم از وقتایی که نمیدونم چجوری اهمیت این جمله رو بفهمونم که 'دیگه به هیچ چیز اهمیت نمیدم' حس میکنم مقدار از دست رفتگیم بیشتر شده حس میکنم از ته ته کف پاهام خسته ام ....

برچسب: هیچکس,هیچ,هیچکاک, نویسنده: سارا صادقی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 6:54

و شاید نباید میگفتم

که اگر تو نباشی

من توان تحمل کردن جای خالیت را دارم

و آری فاطمه ای که تو ساخته ای دارد...

و فاطمه ای که ازش فرار میکنم ندارد...

و وای بحالم اگر یک روز تو نباشی و آن فاطمه ای که ساخته ای را من فراموش کرده باشم...

برچسب: رفتم اما عقب عقب رفتن, نویسنده: سارا صادقی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 6:54

این مو ها هم چنان رشد خواهند کرد با موجی سفید

من به دلم قول داده ام

هرگز رنگی به آنها نماسم

هرگز موجش را نخوابانم

اما..

آه از ان مرد همبستر خواه که قرار است سالها این موج را

با دستان کیهانی مرده اش

در پشت اواز مسخره ی لبهایش

به ناچاری متوقف کند...

کشته ی این احساسات نخواهم شد

خوب میفهمدم

اما رهایم نخواهد کرد

او منه افسرده ی مبهوت پر از ماتم را

سال ها غم خورده ی مجروح لبالب درد را

به احمقانه ترین

روش ممکنش دوست دارد...

برچسب: نویسنده: سارا صادقی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 6:54

گریه ی سرخورده ی در باد چرا

این منه رسواشده ی کم شاد چرا

خنده کنم حال به این حال خراب

این همه من شده در من ایجاد چرا

برچسب: ساقیا امشب پر از دردم خرابم کن, نویسنده: سارا صادقی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 6:54

برای لحظه ای هرگز ترکم نخواهد کرد... این روح کوچک تسخیر شده در مه...من گرفتار مردابی شده ام که از دست و پا زدن در آن بی تفاوت لذت میبرم.!..من میخابم در دردی عظیم و روحی پوست کلفته احمق... خودم را از دست میدهم به بادی که سالهاست پشت این درختها منتظر است...ول کنم این نعره ها رو کاش حداقل تو بوی مرداریم را بشنفی....

برچسب: لحظه ای با من باش,لحظه ای طلا,لحظه ای دلار, نویسنده: سارا صادقی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 6:54

صفحه بندی